سيد محمد باقر برقعى

320

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جلوات حق دگر بوارق غيب جان ز قيود كرده مجرّدا * طيران روح ز حدّ تن دگرم كشيده به لاحدا به لبم ز نفحه‌ى عيسوى ، نفسى رسيده مجدّدا * شده نظم ناطقه‌ى مرا ، دم روح قدس مؤيّدا كه بيان منقبت على كنم از لسان محمّدا * چه على كه خوانده فرشته‌اش به سمّو عرش علا على چه على ؟ كه گفته محمّدش ز علو مدح و ثنا على * چه على كه آمده ذات او چو صفات ذات خدا على چه على ؟ كه خالق ذو المنن كندش خطاب كه يا على * به‌جز اى حبّ تو خلق را بدهيم خلد مخلّدا گل من نرسته براستى چو قد تو سرو بباغ دل * شده حال قلب صنوبرى ز خيال سرو تو معتدل دگر از چه بلبل طبع من نشود بذكر تو مشتعل * كه به ياد قد تو بردمد چمن از طبيعت آب و گل كه بشوق روى تو بشكفد ز شكفته ورد مورّدا * مه من ز شمس جمال تو شده منجلى جلوات حق دگر از لسان تو منكشف خفى و جلى كلمات حق * همه ذرّه‌ذرّه وجود تو شده متصف به صفات حق تو نه عين ذات حقى ولى به جلال و عزت ذات حق * كه بدين صفت كه توئى ، توئى چو خداى فرد مفرّدا توئى آنكه آمده انبيا به پناه ظلّ لواى تو * دگر اوليا شده معتصم به قميص ذيل رداى تو نشود قبول خداى تو احدى مگر به ولاى تو * زده‌اند مذنب و متّقى همه خيمه گرد سراى تو كه مصون ز قهر خدا بود هله اين رواق مشيّدا * چه مقام دارد و مرتبت ملكوت عرصه‌ى دنيوى كه مهيمنى چو اندر او بزند سرادق خسروى * تو وراى عالم صورتى ، ملك ممالك معنوى شه من تو آمدى از قدم چو به عرش افئده مستوى * به درت ز كثرت جان و دل شده جمع جُند مجنّدا تو كه در قوالب مردگان بدمى روان بيكى ندا * تو كه روح از تن زندگان بيكى اشاره كنى جدا ملكوت و موت و حيات را متصرّف آمدى از خدا * سزد ار كند جهانيان سر و جان به خاك درت فدا كه قتيل عشق تو را بود ز ازل حيات مؤيّدا * جمرات نار محبتت به دلم فكنده شراره‌اى زده‌اى به خرمن هستىام ز فراق نار دوباره‌اى